تبليغاتX
اشکهای من

به درد عشق بسازیم ،چاره ای جز این نیست.
اگر فراق نباشد وصال شیرین نیست.

...اینو یکی از دوستان برام گذاشتن.ممنون


 

نوشته شده توسط سعید کشاورز در 90/07/24 ساعت 4:51 PM موضوع | لینک ثابت


نمی دونی چقد دوست دارم

xd299w76rno090qi2fe5.jpg

نمی دونم تا کی باید صبر کنم تا برگردی...

نمی دونم اگه برگشتی اولین کاری که میکنم چیه...

نمی دونم اولین سوالی که میپرسی چیه...

 نمی دونم به من فکر میکنی یا نه...

نمی دونم اگه کسی بود که جوابمو میداد بهش چی میگفتم...

نمی دونم هنوزم دوسم داری یا نه...

ولی تو اینو بدون که هنوز برات میمیرم ،مثل همیشه...


 

نوشته شده توسط سعید کشاورز در 89/06/03 ساعت 2:43 AM موضوع | لینک ثابت


ایران همیشه بر فراز


 

نوشته شده توسط سعید کشاورز در 89/03/31 ساعت 12:2 PM موضوع | لینک ثابت


شاگرد زيرك و استاد!

استاد دانشگاه با این سوال شاگردانش را به يك چالش ذهنی کشاند:آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"

استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"

شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"

استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست , خدا نیز شیطان است!"

شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.

شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"

استاد پاسخ داد: "البته"

شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "

شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.

مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد." شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"

شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکي هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."

در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا، شیطان وجود دارد؟"

زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."

و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکي که در نبود نور می آید.


نام مرد جوان يا آن شاگرد تيز هوش چیزی نبود جز ، آلبرت انیشتن !


 

نوشته شده توسط سعید کشاورز در 89/03/31 ساعت 11:35 AM موضوع | لینک ثابت


آن دم که با تو ام

ای آنکه زنده از نفس توست جان من
آن دم که با تو‌ام، همه عالم ازان من

آن دم که با توام، پُِرم از شعر و از شراب
می‌ریزد آبشار غزل از زبان من

آن دم که با توام، سبکم مثل ابرها
سیمرغ کی‌ رسد به بلندآسمان من

بنگر طلوع خنده‌ی خورشید بر لبم
زان روشنی که کاشتی ای باغبان من!

با تو سخن ز مهر تو گفتن چه حاجت است؟
خود خوانده‌ای به گوش من این، مهربان من


 

نوشته شده توسط سعید کشاورز در 88/10/20 ساعت 1:38 AM موضوع | لینک ثابت


خدا حافظ!!!

به من گفتی خدا حافظ و بر تندیس چشمانت

بلور اشک جاری بود

غم تلخی میان قصه هایت با تمام بی قراری بود

بودیم و کسی پاس نمی داشت که بودیم

باشد که نباشیم و بدانند که چه بودیم...


 

نوشته شده توسط سعید کشاورز در 88/01/22 ساعت 12:50 PM موضوع | لینک ثابت


معرفت

هی فلانی زندگی شاید همین باشد

یک فریب ساده و کوچک

آنهم از دست عزیزانی که تو دنیا را

جز برای او و با او نمی خواهی

من گمانم زندگی شاید همین باشد.

تا توانی آه دلی خاموش کن

عالمی را یک نخ کبریت آتش می کشد...


 

نوشته شده توسط سعید کشاورز در 88/01/22 ساعت 12:48 PM موضوع | لینک ثابت


چغدر زود دیر میشود

حرفهای ما ناتمام

تا نگاه می کنی وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه ای عزیمت تو ناگزیر می شوی

دریغ وحسرت همیشگی

ناگهان چغدر زود دیر میشود...


 

نوشته شده توسط سعید کشاورز در 88/01/22 ساعت 12:38 PM موضوع | لینک ثابت


خاطرات رد پاییست در دنیای بی کران عشق

امروز با تو ... فردا با نام تو...

پس بگذار سپیدی و سیاهی نقش ببندند و تجلی گر عشق و نام عشق باشد.


 

نوشته شده توسط سعید کشاورز در 88/01/22 ساعت 12:37 PM موضوع | لینک ثابت


با مداد رنگي روز آمدنت را نقاشي ميکنم و جادهايه رفتنت را خط خطي! کسي براي من نيست. بيا غلط هاي زندگيم را به من بگو و زير اشتباهتم را خط بکش.بودنت مثل دريايي مرا در بر ميگيرد آنجا که تو هستي،ماهيها هم نميتوانند بييند چه رسد به من..............................!!! کدام صبح مي آيي؟ کدام چمدان مال تست؟ کدام دست تو را به من ميرساند؟کدام روز مال من ميشوي؟بيا که درد دلم را فقط تو می فهمي.


 

نوشته شده توسط سعید کشاورز در 87/11/10 ساعت 1:45 AM موضوع | لینک ثابت